حکایت

خرید بک لینک
یک ﺯن و شوهر ، ﺳﻲ ﺍﻣﻴﻦ ﺳﺎﻟﺮﺩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﺸﻦ ﺮﻓﺘﻨﺪ. ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﻨﻪ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ٣٠ ﺳﺎﻝ ﺣﺘ ﻮﺘﺮﻦ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻭ ﻣﺸﺎﺟﺮﻩﺍﻱ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﻣﺸﻬﻮﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﺗﻮ ﺍﻦ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺧﺒﺮﻧﺎﺭﻫﺎ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎ ﻣﺤﻠ ﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺭﺍﺯ ﺍﻦ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﻝ ﻨﻨﺪ .ﺳﺮﺩﺑﺮ ﺍﺯ ﺍﻦ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎ ﻣﻪ: ﺁﻗﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺑﺎﻭﺭ ﺮﺩﻧ ﻧﺴﺖ؟ ﻪ ﻫﻤﻦ ﺰ ﻄﻮﺭ ﻣﻤﻨﻪ؟ﻣﺮﺩ ﻣﻪ : ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺮﺍ ﻣﺎﻩ ﻋﺴﻞ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺑﻪ ﻳﻚ ﺭﻭﺳﺘﺎﻱ ﺧﻮﺵ ﺁﺏ ﻭ ﻫﻮﺍ . ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺑﺮﺍ ﺍﺳﺐ ﺳﻮﺍﺭ ، ﺩﻭ ﺗﺎ ﺍﺳﺐ حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: عاشقانه, نویسنده: بازدید: 37 تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 3:38

واحتفل الزوج والزوجة بالذکرى الثلاثین لإنشائها فهی بسبب حقیقة أنه على مدى 30 عاما حتى أدنى الجدللم یکنوا فی المدینة، کانوا مشهورین فی المدینة وفی الحفل، تجمع الصحافیون من الصحف المحلیة لیطلبوا سر هذه السعادة.یقول رئیس تحریر إحدى هذه الصحف: "یا سیدی لا یمکن تصدیقها حقا؟"کیف یمکن أن یکون هذا؟یقول الرجل:بعد الزواج لشهر العسل، ذهبنا إلى قریة الطقس لطیفة. هناک اخترنا اثنین من الدراجین الحصان لرکوب الخی حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: الرومانسیة, نویسنده: بازدید: 37 تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 3:38

A husband and wife celebrated their thirtieth aiversary They are because of the fact that over the course of 30 years even the slightest controversyThey were not in town. They were famous in the city In the ceremony, joualists from local newspapers gathered to ask the secret of this happiness.The editor of one of these newspapers says: "sir is not really believable?"How can this be?The man say حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 3:38

از یک عراقی سوال کردن اوضاع عراق چطوره؟



گفت: والا اوضاع خیلی خرابه
شلوار کردی میپوشی "کردها" میکشنت!
چپیه قرمز میپوشی "شیعه ها" میکشنت!
عمامه میپوشی "سنی ها " میکشنت!
شلوار لی میپوشی"داعشی ها " میکشنت!

حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: عرلقطنز, نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: سه شنبه 18 مهر 1396 ساعت: 14:29

.مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید:«چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟»چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم»مرد گفت: «خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!»چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت : «نمازش تمام شد!»مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه نمازی بود؟چوپان گفت: بهتر از این بلد نبودممرد از روی ناچاری پد حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: سه شنبه 18 مهر 1396 ساعت: 14:29

تو جلسه روضه خانومها، خانم روضه خون رو به بقیه کرد و گفت: به.شوهراتون حق ازدواج مجدد بدین تا به گناه آلوده نشن...! همین نصیحت کافی بود که یه خانومی بلند بشه و بره در گوش خانم جلسه ای بگه: خدا اموات شما رو بیامرزه که با این حرفت راحتم کردی، مونده بودم چجوری بهتون بگم..من زن دوم شوهرتون هستمخانم جلسه ای از حال رفت و بیهوش شد..خلاصه با کلی آب پاشیدن رو صورتش و ماساژ قلبی به هوش اومد..خانومه بهش گفت حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: خانمهاطنز, نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: سه شنبه 18 مهر 1396 ساعت: 14:29

#جالب_خواندنیاورنگ زیب پادشاه مسلمان هندوستان در قرن ۱۷ میلادی بود و دختر بسیار زیبا و شاعره ای داشت که مخفی تخلص می کرد و این شعر او نسبتآ معروف است :در سخن مخفی شدم ، مانند بو در برگ گل هر که دارد میل دیدن ، در سخن بیند مرا مخفی علیرغم خواستگاران فراوان ازدواج نمی کرد ، چون عاشق یکی از کاتبین دربار به نام عاقل خان شده بود . هر چه پدرش اصرار می کرد ، مخفی قبول نمی کرد و می گفت دوست دارم پیش شما ب حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: جالبخواندنی, نویسنده: بازدید: 46 تاريخ: سه شنبه 18 مهر 1396 ساعت: 14:29

یکی بید یکی نبید غیرخداهیشکی نبیدتوی ی شهری ی زن وشوهر ساده ای زندگی میکردند با اسم اوفه وتوفه.اینا ی دختر داشتند که از شانس بلندش شوهرش دادن به پسر پادشاه.یروز تصمیم گرفتن برن خونه دخترشون پس ی خیک روغن؛ی تیکه پارچه؛اماده کردند که ببرن واسه دخترشونخلاصه از خونه اومدن بیرون دیدن ی دزدی تو کوچه وایساده اوفه گفت:اوی دزد بدجنس ماطلاهامونو گذاشتیم تو چاله زیر خاکیشترا ویک کله پاچه هم تو قابلمه داریم. حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: وتوفه, نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: جمعه 7 مهر 1396 ساعت: 5:38

القصه...اوفه وتوفه همینجوری که میرفتند رسیدند به یک درخت خشک که با وزش باد هی شاخه هاش تکون میخوردند...اوفه گفت:توفه؟؟؟؟مرد گفت:جون اوفهگفت نگا درخته گناه داره چجوری از سرما میلرزهتوفه گفت خب میگی چیکارکنیمزنش گفت بیا پارچه ای که اوردیم واسه دخترمون بندازیم توسرش که سرما نخورهسرتونو دردنیارم پارچه رو پیچیدن به تنه درخت و شاد وخوشحال به طرف قصر پادشاه به راه افتادندبعداز چندساعت اوفه وتوفه بلاخره ب حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: جمعه 7 مهر 1396 ساعت: 5:38

عروس پادشاه تا درو بازکرد چشمش افتاد به پدر ومادرش خیلی خوشحال شد وبه خدمتکارا گفت که حسابی از شون پذیرایی بشه و با احترام باهاشون برخورد کنن.خلاصه:بعداز کلی پذیرایی و صحبت وگپ زدن شب شد وموقع خواب.اوفه وتوفه تا خوابیدند دیدن ی صدایی میادخدایا چی شده؟؟؟بله...از تو انباری صدای مرغ وخروس میومد.اوفه هم که روحیه همکاری وامداد رسانیشو دیگه خودتون خبر دارید.گفت:توفه؟؟؟مردگفت:جان اوفه؟؟میشنوی صدا میاد بچ حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 81 تاريخ: جمعه 7 مهر 1396 ساعت: 5:38

صفحه بندی